مردمان همه در فكر ظاهر از جمله من...

كسي درون را نمينگرد ديگر برون انسانها از سر و راز درون خبري نمي دهد.

هر روز هر ساعت هر دقيقه و هر ثانيه به دوردست هاي ديروزم نزديكتر ميشوم

همگان در فكر اصلاح ديگران از جمله من...

همه ميخواهند همه را خوب كنند آتقدر كه خود را به فراموشي سپرده اند

اصلاح خود را و از جمله من...

دنيايي فكر آخرت را از سرم درآورده كه بديهايش سر به فلك كشيده

اما خوبيهاش به اندازه بلنداي يك چرخ و فلك هم نيست

بدان را خوب و خوبان را بد ميپنداريم.آنقدر در امروزم غرق شده ام كه ...........

 مادرم جوانيش را به پايم پير كرد و خم به ابرو نياورد

جالب است آنوقت از هرچه عصباني ام و از هركس دلم ميگيرد اخم ها و دلخوري هايم را به او مي نمايانم

آنكس كه گاهي اوقات دلتنگي اش براي من با خدا يكسان است

و هيچ گاه از ته دل مرا نفرين نميكند

كودكي را دوست دارم اما چيزي از او در ذهن ندارم جز زخمهاي روي بدنم كه يادگار

شيطنت هاي من است در كودكي

بي وفاييمان به خدايمان هم رسيده پس انتظار وفاداري كسي را در سر ندارم

من چه مي خواهم از اين دنيا

به دنبال چه هستم خودم هم نميدانم

در فكر هزاران خيال و آرزو ميپرورانم بي آنكه به دنبالشان برم

 هر روز هر ساعت هر دقيقه و هر ثانيه به دوردست هاي ديروزم نزديكتر ميشوم

به مرگي كه حق است و اجبار زندگي در دنيا

همه در پي آنند به ديگران بياموزند

دو دوتا ميشود چهارتا غافل از اينكه دو دوتاي دل چهار نميشود

چشمان همه به دنبال فرو رفتگي ها و برجستگي هاست از جمله خودم

به دنبال نماياندن خود به ديگرانيم بي آنكه كمي در پي رضايت خدايمان باشيم و چقدر بي وفاييم

داد فرهنگ و تمدنمان گوش فلك را كر كرده

چسبيده ايم به مدت زمان كوتاهي از گذشته كه كمي متفاوت بوده ايم و كمي خوبتر

پس امروزمان چه ميشود  

خوشحالم كه نه كسي زبان مرا ميفهمد و نه من زبان كسي را تنها زخم زبان هايشان واضح و بي تكلف است

با اندكي كار نيك خود را بهشتي فرض ميكنيم از جمله خود من...

خدايي عاشق من است كه حتي بزرگي خورشيدش را هم درك نكرده چه رسد به خودش...

نزديك پايانم رسيده ...........