مرا با خيالت تنها نگذار...!

اصلا به تو نرفته...!

مهربان نيست...اذيتم ميكند!

...

اين بود دنيايي كه براي ديدنش

به شكم مادرمان لگد ميزديم...!

...

چاي مينوشيدم ...

يكباره دل تنگت شدم

بغض كردم و اشك در چشمانم حلقه بست...

همه با تعجب نگاهم كردند!

لبخند تلخي زدم و گفتم

چقد داغ بود

...

ديگر موهاي سفيدم را پنهان نميكنم...

نداشتنت را ديگر نميتوان رنگ كرد...